دل گرفته و خسته و بغض کرده و داغون، میای پله های خوابگاهو تَقُ تَق پایین و اینکه بیای بنویسی و خالی شی و به امیدِ اینکه کسی میخونه. خب بخونه؟ چه اهمیتی داره آخه؟ چه اهمیتی داره کسی بفهمه خوشحالم و کلی خوش گذروندم امروز با رفیقَم، یا اینکه رفتم تو گروپ دبیرستان و یهو بغض کردم دِ لعنتی چقدر عوض شد
خیلی وقت بود تنها نبودم. و معتقدم آدم باید یه زمانایی تنها باشه تا بتونه خوب فکر کنه. و حالا اینکه دلم تنهایی میخواد ربطی به این نداره که کار مهمی دارم یا اینکه روی موضوع خیلی مهم ی میخوام فکر کنم و یا غیره. دلم تنگ شده بود واسه اینکه یه روز از صب تا شب تو یه خونه تنها باشم و بتونم ادای کسایی رُ